تبليغاتX
تقدیم به حضرت عشق

Image hosting by TinyPic

 

عشق چيست؟ 3 ثانيه نگاه،

 3 دقيقه خنده، 3 ساعت

صفا، 3 روز آشنايي،3هفته

 وفاداري، 3 ماه بيقراري،

 3 سال انتظار.۳۰ سال پشيماني

عاشقي يعني==> آرزو كني كاش كنارش نشسته بودي
كاري كني كه غرق شادي بشه
با احساساتش بازي نكني
بهش زنگ بزني كه حالشو بپرسي
منتظر تلفنش باشي و ...

  

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 13:15 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


 

نوازشم کن وبگو که عشق اخرم تویی

بگو که بی تو هیچم و تموم باورم تویی

بگو که غربت چشات منو به رویا می بره

کهنه فروش شهر ما قلب شکسته می خره

نگو که دوست ندارم که بد دلم رو می شکنه

بگو که قلب عاشقم فقط واسه تو می زنه

نوازشم کن و بگو حس خوندنم تویی

بگو که بی تو هیچم و دلیل بودنم تویی


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 13:2 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


عاشقي هزار درد... .
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 13:10 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


 

خداوند.

.زيباترين كلمه:عشق.

پراحساس ترين كلمه:محبت.

عالي ترين كلمه:دوستي.

پرمعني ترين كلمه:نگاه.

دردناكترين كلمه:خيانت.

تلخ ترين كلمه: جدايي

به گل گفتم....

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."

به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم

نامه ام بوسه ای است بر لبان گرمت نازنینا

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:56 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:11 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


   

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:6 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


براي عشق تمنا كن، ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن، ولي غرورتت را از دست نده.

براي عشق گريه كن، ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز، ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند، ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده، ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن، ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن، ولي عاشقونه زندگي كن.

براي عشق بمير، ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت، باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:4 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


 چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود...

قصه ای که از سر نمی شد با یکی بود یکی نبود...

چه جوری باورم بشه رفتن تو تنگ غروب...

چه جوری اخه سر رسید فرصت اون روزای خوب...

به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو...

تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو...

از شب پرپر زدنم چه جور تونستی بگذری...

من که غریبه نبودم چه جور دلت اومد بری...

گفتی به من تو هم برو یه قصه ی تازه بگو...

گفتی به من راهی بشو تو جاده های پیش رو...

اخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی...

چرا نخواستی بمونی به داد اشکام برسی...

با یکی بود یکی نبود قصه که از سر نمیشه...

هیچ کس اخه به غیر تو حرفامو از بر نمیشه...

    مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مرداب است    

 

بیوفا بازم بیخبر...

 

 

 

* امون بده *

 

یادت باشه اگه شبی رفتی ستاره بیاری...

 

قلبتو وقت اومدن تو اسمون جا نذاری...

 

نری یه وقت پیدا کنی تو اسمون ستاره ای...

 

یه وقت با چشمات نبینم یه چشمک اشاره ای...

 

یه وقت نبینم خودت هم مثل ستاره ها بشی...

 

ستاره ای رو دیدی...روز و شب از خود بی خودی...

 

این زمینم واسه خودش یه اسمون رنگیه...

 

اسمونه این پایینا پر از ستاره سنگیه...

 

یه وقت از این ستاره ها گول نخوری ماه شبم...

 

اخه برای داشتنت همیشه در تاب و تبم...

 

می ترسم از دستت بدم اکه بری به اسمون...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:36 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


                                                          

گریه می کنم

اشکهایم روی گونه هایم می لغزد

دستانت زمانی اشک هایم را بر روی گونه هایم پاک می کرد

زمانی همیشه دستانت دور گردنم بود

با من بودی

سرت بر روی شانه هایم بود

مزمه هایت همیشه در گوشم هست

به یاد جملاتت می افتم

همیشه تو را در کنارم حس می کنم

اما دیگر

تمام شد

وقتیکه در زمین و آسمان

تو آغاز می شوی

یکی بود

یکی نبود

غیر تو این جا کسی نیست

 گوش هایم را بریده ام

اما هنوز

در گوشم صدای توست

به گردنم دست زدم

این جا

جای دستهای توست

بر روی شانه هایم سنگینی تو را حس می کنم

دست نمی دهم به این بازی

بازی عشق هم پایانی دارد

پایان عشق

جدایی

رهایی

وقتی تو نیستی

من با خودم هم حرفی ندارم

آن جا که از دست دادن

تو را شرم نمی شود از با من بودنش

من دستم را به کسی دیگر نمی دهم

چرا که من تو را

دوست دارم

برای تو هر کاری کردم

از همه چیز و همه کس گذشتم

برای اینکه

عاشقتم

عاشقانه دوستت دارم 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:34 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


 

امدی چه زیبا......

 

گفتم دوستت دارم چه عاشقانه......

 

پذیرفتی چه فریبنده......

 

اغوشم برایت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه......

 

همه چیزم شدی چه زود......

 

به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم......

 

چه حقیرانه.......

 

واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه .......

 

و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم غريبه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:31 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه آشنا در بيست و چهارم مهر 1385 ساعت 8:8 قبل از ظهر | 152 یادگار عاشق
 زندگی بدون شیما واسه من معنی نداره

   میمرم برات آهسته آهسته برات جون میدم دوستت دارم شیما به اندازه تعداد نفسهام

 

ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم

 دوستت دارم


ای امید و آرزوی من ، دنیای من

دوستت دارم....


ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ،

به لطافت باران بهار

       دوستت دارم....

ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام

دوستت دارم...

ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم

 دوستت دارم....

ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام

دوستت دارم....

ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام

 دوستت دارم....

دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این

دوست داشتنی ...

عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تومجنون این دل دیوانه ای...

.به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ،

 نثارت میکنم ..

....دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....


اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ،

               از تمام وجودم می گویم!

باور کنی ، باور نکنی یک کلام!

دوســــــــــــــــــتت دارم..

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:8 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:7 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


 
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:5 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:35 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:26 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


اي دل تنها چيه چشم انتظاري

باز يه لحظه يه دم اروم نداري

مثل زمستون تو حسرت بهاري

باز عشقت خيمه زد رو خونم

باز يادت اتيش زد به اشيونم

باز بي تو بايد تنها بمونم

بيا سكوت لبهام هنوز حرمت خونست

پرنده ي دلم من هنوز بي اشيونست

بيا پر از اميد هنوز اين دل خسته

هنوز به پاي چشم و پاي عشقت نشسته

توي اسمون دنيا هر كسي ستاره داره

چرا وقتي نوبت ماست اسمون جايي نداره

وصه من تنهايي درده

درد هيچكس و نداشتن

هر گل پژمرده اي رو تو كوير كاشته

ديگه باور كردم كه بايد تنها بمونم

تا دم لحظه مرگ شعر تنهايي بخونم

بيا سكوت لبهام هنوز حرمت خونست

پرنده دلم هنوز بي اشيونست

بيا پر از اميد هنوز اين دل خسته

هنوز به پاي چشم و پاي عشقت نشسته

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:11 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


بیا بخون به حالهمن بخند                                                               

مرد و زن جواني سواربر موتور در دل شب مي راندند

آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند

ازش پرسیدم منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ....گفت تو رو .بعدش اون ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ...من بهش گفتم زندگیمو ....اون قهر کردو رفت و دیگه هم نیومد ...ولی .... هیچ وقت نفهمید که اون همه زندگیم بود ..... .*مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندندانها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتندزن جوان : یواش تر برو من می ترسممرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسممرد جوان: خوب اما اول باید بگی خیلی دوستم داریزن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟مرد جوان : مرا محکم بگیرزن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود بگذاری اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه ......روز بعد واقه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد یکی از دو سرنشینان زنده ماند و دیگری در گذشت ....مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کندبا ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ... . ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:9 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


در این دنیا نکردم من گناهی

به چشمانت بکردم من نگاهی

نگاه من اگر باشد گناهم

مجازاتم بکن هر طور که خواهی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:8 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وادي گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با آبهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي وظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يک باره راز ما

رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
ميخواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس خسته و اسير


روحي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش
در دامن سکوت به تلخي گريستم
نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:39 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |



عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم
عزيزم فراموشم خواهي كرد
باور كن اين حقيقت را
حقيقت تلخ است حقيقت زهر است
باور كن عزيزم باور كن
شبهايت را ستارگان چشمان ديگري
نور خواهند باريد
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي رستمت
مرا كه عاشقت هستم


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:38 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


لحظه ديدار نزديك است 


باز من ديوانه ام ، مستم 


باز ميلرزد، دلم، دستم


باز گوئي در جهان ديگري هستم


هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را تيغ


هاي، نپرسي صفاي رلفزم را دست 


و آبرويم را نريزي، دل 


اي نخورده مست 


لحظه ديدار نزديك است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:38 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:53 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:50 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


 

 مادر عزیزم روزت مبارک دوستت دارم مادر.دوستان روز

 مادر را هرگز از دست ندهید حتما یه هدیه به مادرتان

 بدهید اگر نداشتید یه گل و اگر گل هم نداشتید بروید

 جلو و یه ماچ آب دار به مادرتان بدهید که تا آخر عمرش

که اینشا الله عمر همه مادر ها طولانی است یادش

باشد

 خوش به حال اونایی که مادر شدن کاش همه آدمها

مثل یه مادر مهربون و پر محبت بودن.

بزرگترین کاری که یه مادر برای شما کرده محبتش بوده

 پس شما هم بزرگترین کار را برای مادرتان انجام دهید.

مادرم ای جوانه احساس تو با قلم عاطفه سروده شده

ای ای مادر چشمانت دریای صبح دل انگیز فداکاریست

و دستانت اقیانوس ایثار تو را در ابتدای مهرورزی و در این

نهایت صداقت دیدم . سال روز تولد حضرت فاطمه(س)

تنها الگوی مادران جهان خجسته باد.

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:33 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:13 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


بدون تو...

اگه هفت اَسمون زیر پای من باشه

باغ زیبای بهشت اگه جای من باشه

اگه هر چی حوریه همه دور من باشند

یا که خوشکلها با من همه هم سخن باشند

به خدا بی تو دلم پر از غمه  همه ی دنیا برایم جهنمه

اگه راه پیدا کنم به کهکشان اگه شهرتم بشه ورد زبان

بپرستنم همه مثال بت  سوی من سجده کنند پیروجوان

به خدا بی تو دلم پر از غمه همه ی دنیا برام جهنمه

با تو در صحرای گرم برهوت روزوشب تشنه توی کویر لوت

ا‌فتاب داغ را تحمل میکنم اونجارو بلبل و سنبل میکنم

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:19 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:11 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 13:56 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


بهار

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 13:43 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |


هرگز نخواستم که تو رو با کسي قسمت بکنم يا از تو حتي با خودم يک لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال مني به تو جسارت بکنم انقدر ظريفي که با يک نگاه هرزه مي‌شکني اما تو خلوت خودم تنها فقط مال مني ترسم اينه که رو تنت جاي نگاهم بمونه يا روي تيشه چشات غبار آهم بمونه تو پاک و ساده مثل خواب حتي با بوسه مي‌شکني شکل همه آرزوهام تجسم خواب مني حتي با اين که هيچ کس مثل من عاشق تو نيست پيش تو آينه چشام حقير لايق تو نيست هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال مني به تو جسارت بکنم


چرا وقتی که آدم تنها ميشه
غم و غصه اش قد يه دنيا ميشه
ميره يه گوشه ی خلوت ميشينه
اونجا رو مثل يه زندون ميبينه
غم تنهايی اسيرت ميکنه
تا بخوای بجنبی پيرت ميکنه
وقتی که تنها ميشم اشک تو چشمم پر ميزنه
غم مياد يواش يواش خونه ی دل در ميزنه
ياد اون شبها ميفتم زير مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستيم من و يار
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه


 

من ميخوام هميشه عاشق بمونم به تو و چشماي روشنت قسم
با ترانه هاي آفتابي تو مي تونم به صبح فردا برسم
اين همه خاطره رو چي كار كنيم نميتونيم كه از اونا بگذريم
واژه شروع شعر من تويي بيا تا آخر خط با هم بريم
واسه چي ميخواي كه تنهام بذاري چرا بايد تو رو از ياد ببرم
يادمه يه روز نشستي روبه‌روم گفتي كه محاله از تو بگذرم
بيا با هم آسمونو طي كنيم تو به من يه فرصت تازه بده
مي دونم كه چشماي عاشق تو راه و رسم عاشقي رو بلده
توي اين شباي تلخ و سوت و كور بيا تا خورشيد و پيدا بكنيم
اگه امروز و گرفتن ازمون بيا فكري واسه فردا بكنيم


گفتم شايد نديدنت از خاطره‌ات دورم كنه
ديدم نديدنت فقط ميتونه كه كورم كنه
گفتم صداتو نشنوم شايد كه از يادم بري
ديدم تو گوشهام جز صدات نيستش صداي ديگري
نديدن و نشنيدنت عشقتو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مُرد ...
بعد از تو باغ و سبزه ها حتي يه غنچه گل نداد
همش ميگفتم با خودم نكنه بميرم و نياد
اين روزا محتاج توام ، من نميگم دلم ميگم
فردا اگه مُردم نيا ، چه فايده نوشدارو ديگه ...
نديدن و نشنيدنت عشقتو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مُرد


 

خيالم كه تو دنيا واسه تو عزیزترينم
آسمونها زير پامه اگه با تو رو زمينم
بخيالم كه تو با من يه هميشه آشنايي
بخيالم كه تو با من ديگه از همه جدايي
من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني
اين ديگه يه التماسه من ميخوام بياي بموني
من و تو چه بي كسيم وقتي تكيه مون به باده
بد و خوب زندگي منو دست گريه داده
اي عزيز هم قبيله با تو از يه سر زمينم
تا به فرداي دوباره با تو هم قسم ترينم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17:55 توسط محمد جمال- فاطمه منوچهری |